ناشناس
Active member
هوای صبح چنان خنک بود که سرما به داخل اصطبل هم رسوخ میکرد. در میان خار و خاشاک موجود در اصطبلی قدیمی و فراموش شده که همچون خرابه های شهر جنگ زده به نظر می آمد، در گوشه ای خنک و تاریک، اسبی پیر چو بندیان محکوم به دار که لحظات واپسین عمر را میگذرانند، به حالت نزار پاهایش را در بغل خود جمع کرده ، سرش را روی زمینِ سرد و نمناک اصطبل قرار داده بود و سیاهی های اطراف را مینگریست. سرما لرزشی عمیق در بدنش ایجاد میکرد. استخوانهای کمر اسب از فرط لاغری بیرون زده بودند و تک تکِ آنها قابل شمارش بودند. یال سیاه و کثیف اسب شلخته و نامنظم روی گردن لاغرش پهن شده بود. اسب نه نای حرکت داشت و نه حتا احساسی برای گرسنگی و تشنگی؛ با اینحال سری جنباند و به اطرافش نظری از سر نا امیدی انداخت. چیزی نبود جز مقداری کاهِ خشک و له شده که با پِهِن آمیخته شده بود و کف اصطبل را تا حدی پوشش میداد. آب هم که قرار بود در آبشخور باشد از او فاصله داشت. گو اینکه دیگر آبی هم در آبشخور نبود. چشمان دُرشتِ اسب که روزی درخششی خیره کننده داشتند حالا چون مستان لایعقل تا نیمه روی هم آمده بودند و به بی حالی و درماندگیش شدت میبخشیدند.
اسب پیر چشمانش را بست و کمی به فکر فرو رفت. به یاد خاطراتش افتاد. زمانی که کره اسبی جوان و چالاک بود و کره های دیگر به گرد پایش هم نمیرسیدند. هنوز چشمان مادرش را به خوبی به یاد داشت که چگونه همیشه کنارش بود و پا به پایش میدوید. یاد شیهه های پدرش افتاد. یاد آوری پوست مشکی و سیاه پدرش با آن یال خوش ترکیب و آن دم همیشه ایستاده اش حال خوشی را برایش رقم زد.
یاد اولین روزی افتاد که صاحب مهربانش همراه با زینی واکس زده و یراقی نو به دیدارش آمد. دلش برای صاحبش تنگ شد، برای سواری دادن به صاحب جوانش. آهی از سر افسوس کشید. با خودش اندیشید که آن زمان چقدر خوش بود. زمانی که گمان میکرد بهترین صاحب دنیا را دارد. چه لذتی داشت از دست او غذا خوردن و بوییدن تن او. به یاد آورد که خورشید صبحگاهی با چه مهری به غبار معلّق در هوای مرغزار میتابید و همه جا را زرگون میکرد و چه صفایی داشت در فضایی طلایی چریدن.
خاطرات چو قطاری از کنترل خارج شده از جلوی دیدگانش میگذشتند. اسب نمیتوانست روی بخشی از خاطراتش تمرکز کند. فقط میتوانست آنها را از نظر بگذراند.
حالا دیگر نه شور و حال جوانی را داشت و نه نیرویی که بتواند حتا راه برود. اسب چون موجودی مرده در گوشه ی تاریک و سیاه اصطبل قدیمی که دیوارهای نیمه ویران و ترک خورده اش انگار هر روز قهقهه ی مرگ را برایش سر میدادند، ساعتهای تفرین شده ی مانده تا مرگش را آرام میشمرد. آرزویش این شده بود که بار دیگر صاحبش با بغلی از علوفه و سطلی پر از آب گوارا در صبحی دلکش به دیدارش بیاید و آرام دستی بر گردنش بکشد. حتا خیال این لحظه هم به اسب حال خوشی میداد.
کم کم هوا روشن میشد و نور چون دزدان بی حیا از لای دیوار نیمه ریخته ی اصطبل به داخل سرک میکشید. اما آنجا جز بوی مرگ و فضولات حیوانی چیزی نبود. هوای اصطبل پر بود از بوی تعفنِ فنا. مگسان درشت تنها همدمان اسب پیر بودند که از شروع هر روز تا پسینگاهان اطراف اسب میپریدند و گهگاه روی تن بی رمق اسب مینشستند و خستگی شان را در میکردند. اسب نایی برای پراندن آنها نداشت.
روی دیوار شکسته ی اصطبل چند گنجشک جوان نشسته بودند و با هم آواز سرور میخواندند.آرام آرام چشمان اسب گرم شد و به خوابی عمیق فرو رفت.
ناگاه اسب پیر رعشه ای در بدنش احساس کرد و از خواب پرید. در خواب احساس کرده بود که مُرده. چشم که گشود، دید که در همان اصطبل همیشگی است ولی دیگر از گنجشکها خبری نیست. حتا خورشید هم در حال غروب بود. متوجه شد که از صبح تا غروب آفتاب در خواب بسر میبرده، اما هنوز زنده بود. ولی بوی مرگ همچنان پابرجا.
اسب در احوال خود غرق بود که ناگهان صدای گامهای چند نفر را شنید. برقی از امید در چشمانش درخشید. با خوداندیشید، چه خوب است که در این لحظه های آخر عمر خود میتواند بار دیگر صاحبش را ببیند. صدا صدای پاهای خودش بود. با آخرین توانی که در خودش سراغ داشت قصد بلند شدن کرد. نمیخواست صاحبش در این وضعیت او را ببیند. اما رمقی در دست و پا نداشت. کمی سینه و شکمش را از زمین بلند کرد. دست پایش بی اندازه میلرزید. در پاهایش احساس سستی کرد، چشمانش سیاهی رفت و مجددا روی زمین افتاد.
صدای گامها نزدیکتر شده بودند. انگار بیشتر از یک نفر بودند. اسب که دیگر نایی نداشت، سر گیجه ای شدید در خود احساس کرد. دیگر نتوانست چشمان خودش را باز نگه دارد. چشمانش از فرط ناتوانی بسته شدند. فقط میتوانست با گوشهایش صداها را طوری که انگار در خواب است بشود. صدای صاحبش را شناخت که میگفت:
«فکر نمیکنم مرده باشه؛ زود باش! عجله کن! »
اسب اندیشید که صاحبش آمده است تا از این مرگ نجاتش دهد. خواست تا تکانی به خودش بدهد که صاحبش متوجه زنده بودنش بشود.
صدا ها دیگر کاملا نزدیک شده بود. بوی صاحبش را هنوز بعد از مدتها به خوبی تشخیص میداد. بوی خودش بود.
چشمانش را بار دیگر با زحمت گشود تا صاحبش را ببیند. از لای چشمان نیمه بازش صاحبش را دید که با کاردی لخت و براق فشرده در مشت روی او خم شده.
اسب پیر چشمانش را بست و کمی به فکر فرو رفت. به یاد خاطراتش افتاد. زمانی که کره اسبی جوان و چالاک بود و کره های دیگر به گرد پایش هم نمیرسیدند. هنوز چشمان مادرش را به خوبی به یاد داشت که چگونه همیشه کنارش بود و پا به پایش میدوید. یاد شیهه های پدرش افتاد. یاد آوری پوست مشکی و سیاه پدرش با آن یال خوش ترکیب و آن دم همیشه ایستاده اش حال خوشی را برایش رقم زد.
یاد اولین روزی افتاد که صاحب مهربانش همراه با زینی واکس زده و یراقی نو به دیدارش آمد. دلش برای صاحبش تنگ شد، برای سواری دادن به صاحب جوانش. آهی از سر افسوس کشید. با خودش اندیشید که آن زمان چقدر خوش بود. زمانی که گمان میکرد بهترین صاحب دنیا را دارد. چه لذتی داشت از دست او غذا خوردن و بوییدن تن او. به یاد آورد که خورشید صبحگاهی با چه مهری به غبار معلّق در هوای مرغزار میتابید و همه جا را زرگون میکرد و چه صفایی داشت در فضایی طلایی چریدن.
خاطرات چو قطاری از کنترل خارج شده از جلوی دیدگانش میگذشتند. اسب نمیتوانست روی بخشی از خاطراتش تمرکز کند. فقط میتوانست آنها را از نظر بگذراند.
حالا دیگر نه شور و حال جوانی را داشت و نه نیرویی که بتواند حتا راه برود. اسب چون موجودی مرده در گوشه ی تاریک و سیاه اصطبل قدیمی که دیوارهای نیمه ویران و ترک خورده اش انگار هر روز قهقهه ی مرگ را برایش سر میدادند، ساعتهای تفرین شده ی مانده تا مرگش را آرام میشمرد. آرزویش این شده بود که بار دیگر صاحبش با بغلی از علوفه و سطلی پر از آب گوارا در صبحی دلکش به دیدارش بیاید و آرام دستی بر گردنش بکشد. حتا خیال این لحظه هم به اسب حال خوشی میداد.
کم کم هوا روشن میشد و نور چون دزدان بی حیا از لای دیوار نیمه ریخته ی اصطبل به داخل سرک میکشید. اما آنجا جز بوی مرگ و فضولات حیوانی چیزی نبود. هوای اصطبل پر بود از بوی تعفنِ فنا. مگسان درشت تنها همدمان اسب پیر بودند که از شروع هر روز تا پسینگاهان اطراف اسب میپریدند و گهگاه روی تن بی رمق اسب مینشستند و خستگی شان را در میکردند. اسب نایی برای پراندن آنها نداشت.
روی دیوار شکسته ی اصطبل چند گنجشک جوان نشسته بودند و با هم آواز سرور میخواندند.آرام آرام چشمان اسب گرم شد و به خوابی عمیق فرو رفت.
ناگاه اسب پیر رعشه ای در بدنش احساس کرد و از خواب پرید. در خواب احساس کرده بود که مُرده. چشم که گشود، دید که در همان اصطبل همیشگی است ولی دیگر از گنجشکها خبری نیست. حتا خورشید هم در حال غروب بود. متوجه شد که از صبح تا غروب آفتاب در خواب بسر میبرده، اما هنوز زنده بود. ولی بوی مرگ همچنان پابرجا.
اسب در احوال خود غرق بود که ناگهان صدای گامهای چند نفر را شنید. برقی از امید در چشمانش درخشید. با خوداندیشید، چه خوب است که در این لحظه های آخر عمر خود میتواند بار دیگر صاحبش را ببیند. صدا صدای پاهای خودش بود. با آخرین توانی که در خودش سراغ داشت قصد بلند شدن کرد. نمیخواست صاحبش در این وضعیت او را ببیند. اما رمقی در دست و پا نداشت. کمی سینه و شکمش را از زمین بلند کرد. دست پایش بی اندازه میلرزید. در پاهایش احساس سستی کرد، چشمانش سیاهی رفت و مجددا روی زمین افتاد.
صدای گامها نزدیکتر شده بودند. انگار بیشتر از یک نفر بودند. اسب که دیگر نایی نداشت، سر گیجه ای شدید در خود احساس کرد. دیگر نتوانست چشمان خودش را باز نگه دارد. چشمانش از فرط ناتوانی بسته شدند. فقط میتوانست با گوشهایش صداها را طوری که انگار در خواب است بشود. صدای صاحبش را شناخت که میگفت:
«فکر نمیکنم مرده باشه؛ زود باش! عجله کن! »
اسب اندیشید که صاحبش آمده است تا از این مرگ نجاتش دهد. خواست تا تکانی به خودش بدهد که صاحبش متوجه زنده بودنش بشود.
صدا ها دیگر کاملا نزدیک شده بود. بوی صاحبش را هنوز بعد از مدتها به خوبی تشخیص میداد. بوی خودش بود.
چشمانش را بار دیگر با زحمت گشود تا صاحبش را ببیند. از لای چشمان نیمه بازش صاحبش را دید که با کاردی لخت و براق فشرده در مشت روی او خم شده.