روز اسب ریزی(داستانی

ناشناس

Active member
روز اسبريزی
بيژن نجدی
پوستم سفيد بود . موها ی ريخته رو ی گردنم زرد ی گندم را
داشت . دو لکه باريک تنباکوي ی لا ی دست هايم بود . ف کر م یک نم
بوی اسب بودنم از روی همين لکهها به دماغم میخورد. روزی که
توانستم از د يوارک کاج ها ی پاکوتاه، جست بزنم و بیآنکه پل را
ببنيم قالاخان را از روی آب رد کنم و آن طرف رودخانه،جلوتر از
همه اسب ها به م يدان دهکده برسم، دوساله بودم . قالان خان يک
زين يراقدوزی و يک پوستين بلند پر از منجوق جا يزه گرفت و به
پاکار گفت که در اصطبل، خاک اره بر يزد تا اگر گاه ی بخواهم
غلت بزنم، پوست پهلو و شانههايم،خراش بر ندارد.
روز بعد، قالانخان آن زين را روی پشتم گذاشت و تسمهاش
ر ا ز ير شکمم سفت کرد . باران م یبار يد. تا باران بند بيا يد مرا بين
رديف درختان غان، رو ی سينهی ت په ها و در ح اشيهی باغها ی پنبه
دواند .کنار رودخانه پاشنه چکمه اش را به پوست شکمم کش يد و
مرا هی کرد که خودم را تا گردن به آب بزنم. بعد آلاچيقها را دور
زديم. از بوی دود اجاقها رد شديم. زين و تسمه، خيس شده به تنم
چس بيده بود، خراشم م یداد،مثل براده ی شيشه. نزد يک ظهر به
دهکده برگشتيم.دختر قالاخان کنار چاه بود. به طرف ما دويد.پاکار
دهنه ام را گرفت و قالان خان بیآنکه پياده شود مرا به اصطبل
برد.آنجا هر دو پايش را از يک طرف زين آويزان کرد و خودش را
به پا ي ين سر داد .پاکار ز ين را باز کرد .تا او برود و يک تکه نمد برا ی خشک کردن
« سلام » : پوستم بياورد،صدايی نرم، مثل علف،گفت
قالانخان گفت:سلام آسيه.
«. بده من خشکش کنم » : آسيه گفت
دختر خوشگلم، اين چکمهها خيلی خيس شده، بايد بگذارمش کنار » : قالانخان گفت
«. بخاری
«! اسب را ميگم بابا » : آسيه گفت
«؟ اسب » : قالانخان گفت
و با پاکار رفت. «. بده آسيه خشکش کنه » : پاکار، نمد به دست رسيد. قالانخان گفت
آس يه پوست سرخ و سياه شده ای داشت . دو تا گردو ی ز ير جل يقه اش به سختی د يده
میشد. موهای بلندش را روی گوش راستش گيس کرده بود. دنبالهی گيس رو ی سينهاش
افتاده بود. نمد را روی تيرک اصطبل گذاشت و کف دستهایش را به گ ردنم مال يد. بعد تا
جا ی خال ی ز ين کش يد. کف دستها ی ش از رو ی کپل ها يم گذشت و عرق ران ها تا مچ
پاها يم را خشک کرد . از ج يب دامنش يک حبه قند در آورد و آن را ز ير لبها يم گرفت .
نتوانستم بخورم . انگشتانش بو ی عرق تنم را م یداد . و خود آس يه بو ی جنگل . گفت :
«. بخور ديگه »
«؟ چيه؟ از من بدت مياد » : گفت
از اون بدت م ياد؟بدون ز ين، م يذار ی سوار » : من فقط ز ين را نگاه م یکردم . گفت
«؟ شم
سطل کنار ديرک بود.آسيه سطل را وارونه کرد. روی آن ايستاد و مثل يک مشت ابر
سوار اسب شد. گرما يش را به تن اسب مال يد.گردن اسب را بغل کرد . موها يش را رو ی
اسب و آسيه دهکده را بهم ريختند. » هی » : آروارهی اسب ريخت. همين که گفت
طناب رخت وسط حياط پاره شد. سبدهای پنبه از روی چهار چرخهای افتاد. سگهای
کنار قصابی دهکده، لای پای مردم دويدند. زنی، خودش را کنار کشيد و گندمهای زنبيلی
که رو ی سرش بود بر زم ين ر يخت. درختان غان را ه باز کردند . رگها ی افتاده،به طرف
شاخه ها رفتند. از آلاچيقهای پراکنده،مردان درشت و پير با ريش سفيد و شانه شده بيرون
آمدند و برای اسب و آسيه دست تکان دادند .
«! اينها کجا رفتند؟پدر سگ » : قالانخان با زيرشلواری به حياط آمد و داد کشيد
نم یدانم » : پاکار که سرش را از پنجره اتاقک آن طرف چاه بيرون آورده بود گفت
«. آقا
اگر آسيه را بندازه، هم تو را میکشم هم اسب را، برو پوس تينم را » : قالان خان گفت
«. بيار، يالا
تا اسب با قدمهای آرام، آسيه را به حياط بگرداند، قالانخان با زيرشلواری و پوستين
پر از منجوق در حياط راه رفت و چاه را دور زد.
فردای آن روز، وقتی که خواست باز هم ز ين را رو ی پشتم بگذارد، دستها يم را بالا
بردم و هر دو تا نعلم را رو ی آن منجوق ها پا ي ين آوردم . قالان خان به طرف د يوار اصطبل
پرت شد و فريادش پاکار وحشتزده را به اصطبل آورد.
پاکار، قالانخان را روی زمين کشيد و بيرون برد. بعد صدای پای عدهای را شنيدم و
صد ای گر يه آس يه را شناختم که کم کم دور م یشد. کم ی از تشتک آب خوردم . دمم را
آرام تکان دادم و با يکی از دستها يم خاک اره کف اصطبل را ا ين طرف و آن طرف بردم .
فکر میکنم همانطور ايستاده کمی هم خوابيدم،تا اين که دوباره سر و صدای قالانخان بلند
«. يکی بره اون دولول منو بياره » : شد
«... آقا !شمارا به خدا » : پاکار گفت
«! برو » : قالانخان گفت
هنوز کم ی از روز باق ی مانده بود . قالان خان با دست چپ ی که به گردنش بسته شده
اين » : بود و با دست راست مشت شده دور يک دولول وارد اصطبل شد و به پاکار تشر زد
«. گلنگدن را بکش
پاکار تفنگ رو گرفت و گلنگدن را کشيد.
«. بزنش »
«! نکنيد آقا...آقا » : پاکار گفت
«! بزنش حرومزاده » : قالانخان گفت
پاکار سوراخهای دولول را به طرف صورت اسب گرفت .صدايی مثل باران به طرف
اصطبل آمد . بين سقف و شانه ها ی اسب پر از ابر شد. آس يه پشت صدا يش ا يستاده
«. بابا » : بود.گفت
به طرف دخترش رفت . ابر از شانه تا رو ی دست ها ی «. برو بيرون » : قالانخان گفت
من پايين آمده بود. پاکار خودش را بين پدر و دختر انداخت . آنها از اصطبل بيرون رفتند .
«؟ میدونی با اسبهايی مثل اين چکار میکنن » : قالانخان داد میزد
«. ديگه سوارش نمیشم » : آسيه گفت
«؟ به خدا...باشه » : میگريست «؟ باشه » : میگريست
م یبندمش به » : بو ی نمد خ يس م یآمد .پوست کپلم م یلرز يد. قالان خان گفت
«. گاری...اونو ببندين به گاری
*
من نميدانستم گاری چيست. صبح روز بعد،پاکار طنابی را دور گردنم انداخت و مرا
بيرون کش يد. آفتاب بیگرما ی پيش از برف، رو ی زم ين افتاده بود . کلاه ی از دسته ها ی
کلاغ روی درختان غان بود. چند کارگر، کنار گونیهای گندم ايستاده بودند. قالانخان راه
میرفت. آسيه پشت پنجرهای بود و چشم از اسب برنمیداشت. باد، تکههای ريز گل را از
يادت م یمونه که؟ » : زم ين بر م یداشت و به صورت اسب م یزد . قالان خان به پاکار گفت
«. گندمها رو که تحويل دادی، رسيد بگير
«. البته آقا » : پاکار گفت
دهنه اسب را گرفت و او را به طرف گاری برد. قدش به گردن اسب هم نمیرسيد.
شکم برآمدهای داشت. کمربند شلوار را درست زير نافش بسته بود. صورتی داشت با
گوشت آويزان. لب بالایش آنقدر کوتاه بود که انگار بدون هيچ خندهای، هميشه لبخند
«؟ چرا مثل مرده وايسادين » : میزد. اسب را به گاری بست و به کارگران گفت
آنها، گونیها را بار اسب کردند .من برای ديدن پشت سرم، سرک کشيدم. کارگران
طناب را دور گونیها گره زدند. زير لمبر پاکار را گرفتند و کمک کردند تا او بتواند از
گاری بالا رود و روی گونیها بنشيند. تا آن لحظه، روز، خودش رو لخت کرده بود و
سرمايش را به تن اسب ميماليد. خونی که در مويرگهای گردن اسب راه میرفت از زير
سفيدی پوستش ديده میشد.
کمی دورتر از او، رودخانه از زير پل میگذشت، تسمهها لای دندانهايم بود. دهانم
«! راه بيوفت ديگه » : طعم چرم میداد. قالانخان گفت
پاکار شلاق کشيد. اسب لرزيد. دست و پايش را به يورتمه باز کرد. کوهستانی از
درختان غان را به پشت من بسته بودند.
«. يواش! يواشتر حيوون » : نرسيده به پل، پاکار افسار کشيد
آنقدر دهنه را کشيد که گوشهی لبهايم زخم برداشت. اسب پاهايش را آرام کرد.
عرق نازکی زير يالهايش راه میرفت. نگاهش روی سم دستهایش بود و از چشمهايش
صدای شکستن قنديلهای يخ به گوش میرسيد.
از پل که رد شدم ديدم آسيه روی يکی از نيمکتهای ميدان خلوت اسبدوانی
نشسته است و با فاصلههای دور از هم برايم دست میزند.
هيچ دهکدهای از دور نمیآمد. برف میباريد. پاکار برف روی کلاهش را نمیتکاند.
گرسنه نشده بود. شلاق را میبرد و میآورد. سرما از چاک باريک زخم میرفت زير
پوست اسب و همانجا میماند. اسب بعد از پل دويد. بعد از درختها يورتمه رفت .بعد از
آلاچيقها ايستادم. گردنم را بالا کشيدم. سرم را برگرداندم که به عقب نگاه کنم. تيرکهای
گاری به آروارهام چسبيده بود. نمیتوانستم چيزی را که با خودم میکشيدم ببينم.
میتوانستم کسی را روی پشتم باور کنم، اما سنگينی آن طرف دمم را نمیفهميدم.
«. راه برو ديگه خرچسونه » : اذيتم میکرد. با سم دستم برف را پس زدم. پاکار داد کشيد
خونمردگی پوستم طوری میسوخت که انگار کسی با آتش سيگار روی سفيدی تن
من چيزی مینوشت. بايد دور میزدم. بايد پشت سرم را میديدم. اسب دور زد.
سمچالههایش بين خطوط موازی چرخهای گاری دوباره پر از برف شد. هيچ اسبی با او
آنهمه راه را ندويده بود. پاکار از گاری پايين آمد. روی صورت اسب شلاق کشيد. اسب
دست و گردنش را کنار کشيد. گاری سر خورد. اسب به تيرک تکيه کرد. پاهايش باز شد
و گاری برگشت. اسب با سفيدیش روی سفيدی برف ريخت و خط سرخی از خون،
پشت رانش راه افتاد که او دمش را بر آن کشيد. گونیهای گندم از روی گاری قل خورد.
پاکار يکی يکی تمام فحشهايی را که تا آنروز ياد گرفته بود به خاطر آورد. به گندم فحش
داد، به اسب فحش داد، به گاری فحش داد. مرا از گاری باز کرد و به تنهی يک درخت
بست. حالا گاری روبروی من بود، آن را میديدم، و نمیدانستم بايد از آن بدم بيايد يا نه.
پاکار هن و هن میکرد و گونیها را روی آن میگذاشت. طنابهای گاری را گره زد.
خودش گاری را تا پشت اسب کشيد و تسمهها را دوباره بست. دورتر از آنها آسيه به
ديواری از باران تکيه داده بود. دوباره راه افتاديم. از جنگل کوچکی گذشتيم.
چرخهای گاری پشت سر من، غژِ غژ میکرد. مالرو روی کوه پيچ میخورد و بالا میرفت.
صدای تمام شدن روز را میشنيدم. پوزهام را به لکه تنباکويی لای دستهايم چسبانده
بودم. زبانم را تکان میدادم تا زير دندانهايم کمی آب پيدا کنم. سرفهای گلوی من را
میخاراند. اگر انگشتان آسيه يک حبه قند را به لبم نزديک میکرد صورتم را به کف
دستش تکيه میدادم. خط نازک خون روی کپل اسب پينه بسته بود. سفيدی تنش به
خاکستری میزد. تکههای پهن به دم و پشت پاهايش چسبيده بود و تاريکی شب، قطره
قطره از يالم میريخت. گاهی يک تخته سنگ از کوه میافتاد و از مالرو میگذشت.
گوشهایم را به خاطر صداهای اطرافم تکان میدادم. سايههايی از کنارم رد میشد. گلهای
از اسبهای سياه، تاريکی را هل میدادند و لای درختها میدويدند .دندانهایشان را
میديدم که تاريکی را گاز میزد. شب پرزهای سياهش را به من میماليد. پوستم بوی
«. هش » : شاش میداد. پاکار، شبکلاهی روی سرش کشيد و گفت
اسب ايستاد و پاکار توبرهای را از گوشهای اسب آويزان کرد. بوی يونجه دماغم را
پر کرد. دهنم خيس شده بود. يونجه را نجويده قورت میدادم. بعد از برداشتن توبره، ديدم
آب از دهانم روی زمين میريزد. صورت آسيه را نمیتوانستم به ياد بياورم. شانههايم را به
تيرک تکيه دادم.
اسب زينی از زخم را بر پشت داشت و راه میرفت، راه میرفت، راه میرفت.
همينکه صبح نوکِ پا نوکِ پا رسيد، دهکده، خودش را از تاريکی بيرون کشيد. پاکار گاری
را به طرف ميدان دهکده برد. کنار يک پلکان چوبی گاری را نگه داشت. پايين آمد. داد
« ! آتای » : زد
تا آتای لباس بپوشد و از اتاق بيايد و ديگران را بيدار کند که گونیها را پايين
بياورند، اسب توانست نگاهی به اطرافش بياندازد. دور تا دور او زمين باز و بدون درختی
بود. از سوراخ دماغش بخار بيرون میزد. پاکار شروع کرد به باز کردن تسمهها. منتظر
بودم که تيرکها را بردارد. بايد تا آن سرازيری میدويدم و خودم را از بوی پهن چسبيده
به تنم دور میکردم. پاکار تيرکها را باز کرد. دهان اسب پر از صدای دلش بود. لذت
يورتمه به کشالههای رانم زور آورده بود. میدانستم که نه پاکار و نه آتای هيچکس
نمیتواند مثل من بدود.
پاکار گاری را کنار کشيد و اسب ناگهان يک خلای بزرگ را پشت خودش احساس
کرد. يکی از دستهايش را جلو برد. پاهايم را نمیتوانستم تکان دهم. جای خالی زين تا
مچ پاهايم را گم کرده بودم. اسب دست ديگرش را هم جلو برد. تمام سنگينی تنم روی
دستهايم ريخت. پاهای اسب از دو طرف باز شد. شانههايم پايين آمد و با صورت روی
زمين افتادم.
آتای و پاکار خودشان را کنار کشيدند. حالا دستهای تا شدهی اسب به زمين
چسبيده بود و تمام گردنم و نيمرخ اسب روی برف بود. آتای و پاکار بايد کمک میکردند
تا اسب را دوباره به گاری ببندند.
من ديگر نمیتوانستم بدون گاری راه بروم و يا بايستم. اسب ديگر نمیتوانست بدون
گاری بايستد يا راه برود. من ديگر نمیتوانستم... اسب...
عدل
صادق چوبک
اسب درشکه اي توي جوي پهني افتاده بود و قلم دست و
کاسه زانويش خرد شده بود. آشکارا ديده مي شد که استخوان قلم
يک دستش از زير پوست حنايي اش جابجا شده و از آن خون آمده
بود. کاسه زانوي دست ديگرش به کلي از بند جدا شده بود و به
چند رگ و ريشه که تا آخرين مرحله وفاداري اش را به جسم او از
دست نداده بود گير بود.سم يک دستش _آنکه از قلم شکسته بود
_ به طرف خارج برگشته بود و نعل براق ساييده اي که به سه دانه
ميخ گير بود روي آن ديده مي شد.
آب جو يخ بسته بود و تنها حرارت تن اسب يخ هاي اطراف
بدنش را آب کرده بود. تمام بدنش توي آب گل آلود خونيني افتاده
بود. پي در پي نفس مي زد. پره هاي بيني اش باز و بسته مي شد.
نصف زبانش از لاي دندان هاي کليد شده اش بيرون زده بود. دور
دهنش کف خون آلودي ديده م يشد. يالش به طور حزن انگيزي
روي پيشاني اش افتاده بود و دو سپور و يک عمله راهگذر که
لباس سربازي بي سردوشي تنش بود و کلاه خدمت ب يآفتاب
گردان به سر داشت مي خواستند آن را از جو بيرون بياورند.
يکي از سپورها که حناي تندي بسته بود گفت:
من دمب شو مي گيرم و شما هر کدامتون يه پاشو بگيرين و يه هو از زمين بلندش »
مي کنيم. انوخت نه اينه که حيوون طاقت درد نداره و نمي تونه دساشو رو زمين بذاره يه
هو خيز ور مي دارد. انوخت شما جلدي پاشو ول دين منم دمبشو ول مي دم. رو سه تا
پاش مي تونه بند شه ديگه. اون دسش خيلي نشکسه. چطوره که مرغ روي دو پا
«؟ واي ميسه اين نمي تونه رو سه پا واسه
يک آقايي که کيف قهوه اي زير بغلش بود و عينک رنگي زده بود گفت:
مگر مي شود حيوان را اينطور بيرون آورد؟ شما ها بايد چند نفر بشيد و تمام هيکل »
«. بلندش کنيد و بذاريدش تو پياده رو
يکي از تماشاچي ها که دست بچه خردسالي را در دست داشت با اعتراض گفت:
«. اين زبون بسته ديگه واسه صاحباش پول نمي شه. بايد به يه گلوله کلکشو کند »
بعد رويش را کرد به پاسبان مفلوکي که کنار پياده رو ايستاده بود و لبو مي خورد و
گفت:
آژدان سرکار که تپونچه دارين چرا اينو راحتش نمي کنين؟ حيوون خيلي رنج »
«. مي بره
پاسبان همانطور که يک طرف لپش از لبويي که تو دهنش بود باد کرده بود با
تمسخر جواب داد:
زکي قربان آقا! گلوله اولنده که مال اسب نيس و مال دزه دومنده حالا اومديم و ما »
اينو همين طور که مي فرمايين راحتش کرديم به روز قيومت و سوال جواب اون دنياشم
کاري نداريم فردا جواب دولتو چي بديم؟ آخه از من لاکردار نم يپرسن که تو گلولتو
«؟ چ يکارش کردي
سيد عمامه به سري که پوستين مندرسي روي دوشش بوي گفت:
اي بابا حيوون باکيش نيس. خدا را خوش نمي ياد بکشندش. فردا خوب مي شه. »
«. دواش يه فندق مومياي يه
تماشاچي روزنامه به دستي که تازه رسيده بود پرسيد:
«؟ مگه چطور شده »
يک مرد چپقي جواب داد:
«. والله من اهل اين محل نيستم. من رهگذرم »
لبو فروش سرسوکي همانطور که با چاقوي بي دسته اش براي مشتري لبو پوست
مي کند جواب داد:
هيچي اتول بهش خورده سقط شده. زبون بسته از سحر تا حالا همين جا تو آب »
افتاده جون مي کنه. هيشکي به فکرش نيس. اينو... بعد حرفش را قطع کرد و به يک
مشتري گفت: يه قرون!...
«. قند بي کپن دارم! سيري يک قرون مي دم » : و آن وقت فرياد زد
باز همان مرد روزنامه به دست پرسيد :
«؟ حالا صاحب نداره »
مرد کت چرمي قلچماقي که ريخت شوفرها را داشت و شال سبزي دور گردنش
بود جواب داد:
چطور صاحب نداره. مگه بي صاحبم مي شه؟ پوسش خودش دس کم پونزده تومن »
«. مي ارزه. درشکه چيش تا همين حالا اينجا بود؛ به نظر رفت درشکه شو بذاره برگرده
پسربچه اي که دستش تو دست آن مرد بود سرش را بلند کرد و پرسيد:
«؟ بابا جون درشکه چي اش درشکه شو با چي برده برسونه مگه نه اسبش مرده »
يک آقاي عينکي خوش لباس پرسيد:
«؟ فقط دستاش خرد شده »
همان مرد قلچماق که ريخت شوفرها را داشت و شال سبزي دور گردنش بود
جواب داد:
«. درشکه چی اش مي گفت دنده اش م خرد شده »
بخار تنکي از سوراخ هاي بيني اسب بيرون م يآمد. از تمام بدنش بخار بلند مي شد.
دنده هايش از زير پوستش ديده مي شد. روي کفل ش جاي يک پنج انگشت گل خشک
شده داغ خورده بود. روي گردن و چند جاي ديگر بدنش هم گلي بود. بعضي جاهاي
پوست بدنش مي پريد. بدنش به شدت مي لرزيد. ابدا ناله نمي کرد. قيافه اش آرام و بي
التماس بود. قيافه يک اسب سالم را داشت و با چشمان گشاد و بي اشک به مردم نگاه
مي کرد.



انوشک
« آرام » عليرضا عطاران
نيمرخ مهرهرمز در پرتو سپيدی پگاهان روشن شده بود و
زخم کوچک روی پيشانیاش میدرخشيد. زخمی که باعث و
بانیاش انوشک بود. نخستين بار که خواست سوارش شود؛ ناآرامی
کرد و سمپرانی. اما مهرهرمز خيرهتر از آن بود که پس بکشد، چنان
پايفشرد که پدربزرگ به ميرآخور اشاره کرد او را نزديک بياورد.
سراسر دشت از علفزار سبز و گلهای سرخ لاله پوشيده شده
بود، چنانکه با اندک نسيمی موجی از عطر و گرما سرازير میشد.
مهرهرمز آرام نزديک شد و پوست سياه و براقش را دست کشيد.
بالهای آشفتهاش روی گردنش يله شد و ماهيچههاش کشيده شدند.
پدربزرگ! » : همچنانکه او را نوازش میکرد، برگشت و فرياد زد
«. پوستش همچون مخمل نرم و براق است
انوشک گويی شنيد، سرش را راست کرد؛ لرزه ای به پوستش
داد و آماده جهيدن شد. ميرآخور سفت نگهاش داشت. مهرهرمز با يک
جهش پريد و چنگ انداخت توی يالهای افشانش. انوشک از جا کنده
شد و ميان دشت به تاخت درآمد. پدربزرگ و ميرآخور با نگرانی،
سواره از پی او تاختند. مادربزرگ از ترس لب فرو بسته بود. من نيز
خودم را باخته بودم. زمان درازی که برای ما کشنده بود، گذشت تا
مهرهرمز را با چهره خونآلود آوردند. انوشک او را از پشت خود پرت
کرده و پيشانیاش شکسته بود.

مادربزرگ نميخواست مهرهرمز سوارش شود، میگفت سياه است و بدشگون. مهرهرمز
«. اما او انوشک است » : اعتراض کرد
«. نامش انوشک است، اما سوارش را میميراند » : مادربزرگ ناليد
پدربزرگ به ميرآخور زنهار داد کسی به انوشک نزديک نشود. اما مهرهرمز که شيفتهاش
شده بود، دور از ديگران به او سر میزد. تا اين که به سرش زد دوباره سواری بگيرد. گفت
کمی شيرينک بياورم، میدانست کسی به من بدگمان نمیشود. تندی رفتم و مشتی شيرينک
آوردم. هر دو به آرامی به ستورگاه رفتيم. انوشک با چشمان سرخ و آتشين به ما نگريست. آرام
و نجيب. گويی از کاری که کرده بود پشيمان است. مهرهرمز کمی گردنش را نوازش کرد،
اکنون رام و گوش به فرمان شده بود. با دست ديگر شيرينکها را به دهانش نزديک کرد.
چندبار آن را بوييد و بعد با لبان کلفت و لرزندةاش آنها را در دهان فرو برد. خواستم دستی به
پهلويش بکشم. مهرهرمز چيزی نگفت. به آرامی نزديک شدم. دانست میخواهم نازش کنم.
گوشهاش که کج شده بود، راست کرد و خودش را به سويم يله داد. به آرامی بر تنش دست
کشيدم. به راستی که مهرهرمز راست میگفت؛ پرزهای پوستش به نرمی مخمل بود. ماهيچهها
ورزيدهاش را چنان نوازش کردم که خوشش بيايد. انگار با من بيشتر آشنا بود. آهسته در
«؟ به عمويم سواری ميدهی » : گوشش پچپچ کردم
دوست دارد » : پوزهاش را برگرداند و لفلفی کرد. دريافتم میخواهد بيشتر بداند، گفتم
«. سوارت شود تا مانند تو انوشک شود
او سوارکار ماهری » : بار ديگر سرش را جنباد که بايد سوار کار نيکی باشد، تندی گفتم
است، میتواند بدون زين سواری بگيرد، يا زير شکمت برود، به پهلوی راست و چپ تو
«. بياويزد و تا هر جا بتازی او هم با تو بتازد
چند بار سرش را به چپ و راست چرخاند و در پی آن شيههای کشيد. انگاری از شنيدن
سخنانم خشنود شده است. تندی رفتم در ستورگاه را باز کردم. مهرهرمز با يک خيز پريد روی
اکنون ما با هم هستيم و هر دو انوشک » : انوشک و به ميان دشت تاخت. ناگاه صدايی شنيدم
«. خواهيم بود
 
بالا