روز اسبريزی
بيژن نجدی
پوستم سفيد بود . موها ی ريخته رو ی گردنم زرد ی گندم را
داشت . دو لکه باريک تنباکوي ی لا ی دست هايم بود . ف کر م یک نم
بوی اسب بودنم از روی همين لکهها به دماغم میخورد. روزی که
توانستم از د يوارک کاج ها ی پاکوتاه، جست بزنم و بیآنکه پل را
ببنيم قالاخان را از روی آب رد کنم و آن...