چشمم به مهر توست نه بر تیغه ی تبر
آغاز کن مرا و ته ماجرا ببر
نفروش قلب ساده ی من را به هیچ کس
جز تو نمانده است برایم کسی دگر
هیزم شکن دمی نشکن سینه ی مرا
دردم از این که هست نکن باز بیشتر
ای نوعروس حجله ی آبادی جنون
ای مادیان سرکش و چشمان ِخیره سر
سرکش تر از تمامیِ اسبان وحشی ام...
آب از سرم گذشته ولی رد نمی شود
ده بیست های کودکی ام صد نمی شود
دل بسته ام به عشق عجیبی و این گناه
هرگز به چشم دلم، بد نمی شود
من پشت انکسار شبی دردناکم و
غمخوارم آن رمیده که باشد، نمی شود
آگه که نیست از تب مادام شعر من
سنگی دل است و خیر، مردد نمی شود
تا چشم کار می کند اینجاست پیش من
پیشش...
با سلام
با توجه به اینکه موارد زیادی در یادگیری یک مبتدی نقش دارند؛ من جمله مربی خوب که در موردش بحث شده در تاپیک های دیگر،
برام مهم هستش که بدونم اسب نباید استانداردهای خاصی داشته باشه؟!
آخه من احساس میکنم اینکه هر اسبی رو بدن دست مبتدی و بگن باید با همه اسب ها یاد بگیری و نباید به یک اسب عادت...
اسب سفید قرار بود دخترک را به شهر آرزو ها ببرد.دخترک شنل توری اش را پوشیده بود و آماده ی آماده بود.اسب سفید را هم زین کرده بودند.وقتی سوار شد مادرش گفت:سکه را انداختم اسبت الان راه می افته!!!
منبع:رهروان شب - داستان کوتاه-اسب سفید و دخترک
:blushsmiley:
گفته اند اسبی به بیماری گرفتار آمد و پشت دروازه شهر بیفتاد . صاحب اسب او را رها کرده و به داخل شهر شد مردم به او گفتند اسبت از چه
بابت به این روزگار پرنکبت بیفتاد و مرد گفت از آنجایی که غمخواران نازنینی
همچون شما نداشت و مجبور بود دائم برای من بار حمل کند .
یکی گفت براستی چنین است من هم...
روزی برای ابومسلم اسب بسیار خوبی را که نظیر آن کمتر دیده شده بود، آورده بودند. ابومسلم از سرداران سپاه خود پرسید: این اسب برای چه کاری خوب است؟ یکی گفت: برای آنکه انسان بر آن سوار شود و در راه خدا جهاد کند. ابو مسلم گفت: جواب از این بهتر می خواهم. دیگری گفت: برای شکار و تفریح خوب است. باز هم...
چاک از یک مزرعهدار در تکزاس یک اسب خرید به قیمت ??? دلار.
قرار شد که مزرعهدار اسب را روز بعد تحویل بدهد.
اما روز بعد مزرعهدار سراغ چاک آمد و گفت:
«متأسفم جوون. خبر بدی برات دارم. اسبه مرد.»
چاک جواب داد: «ایرادی نداره. همون پولم رو پس بده.»
مزرعهدار گفت: «نمیشه. آخه همه پول رو خرج...
ر در مورد خلقت اسب داستان زير را گفته اند: وقتي خداوند خواست اسب را بيافريند باد جنوب را گفت خود را جمع کن که مي خواهم برتر از قدرت سير تو موجودي را بيافرينم. باد گفت موجودي ميافرين که او را به آتش عذاب کني. پس به جبرئيل فرمان داد مشتي باد را در دست گيرد و از آن يک اسب کميت (قهوه اي قرمز)...
مردی از کنار جاده ای می گذشت که دید راهبی برای فروختن اسبش آنجا ایستاده است. مرد که در فکر خریدن یک اسب خوب بود ایستاد تا اسب راهب را بررسی کند.
راهب بر اسب سوار شد و به راه افتاد. مرد دید که راهب هر بار برای راه افتادن اسب به جای اینکه بگوید "برو" می گوید...
تکیه گاهی ایمن،
همچون ابهت تو،
و این قافیه مدتی ست شیهه می کشد،
برای شانه های اسب گونه ات،
پروانه ها می مانند
در پیله ای که خود تنیده اند
و این خودکشی چه شیرین است
...
روزه ی سکوت می گیرم
و به چشمانم مجال گفتمان می دهم
خطوط صورتت را از بر کرده ام،
تنم از زخم هایت درد می کند
تو در باکس محصور می مانی،
من به تنهایی پیوند می خورم
...