امروز هم،
مرد همسایه
به رنگ اسب بود
شانه های خاکی اش را می تکاند،
کودکش را شاد بر آن مندرس زین،
می نشاند،
باز با آواز سرشاری ز عشق
زیر باران،
سوی خانه می دوید
از نگاه مهربان باغچه،
حس باران خورده ی آن غنچه ها را می شنید...
زیر لب می گفت هر دم؛
روزهایم عاشق اند،
خانه ام قصری ز نور،
دست غم از شهر...