اسبی در این حوالی بی تاب و پر تلاطم
هرشب غریب و سرکش بر خاک می زند سم
مردی سپید جامه دستار سبز بر سر
از سمت خرمن نور از کوچه های گندم
می آید از سپیده بر پشت اسب آرام
وقتی که شهر تنهاست سر می زند به مردم
تقسیم می کند نور در دست های خاکی
تقسیم می کند عشق نان و گل و تبسم...