اسب سفيد
بابا از اسب سفيدش پياده شد و يک سبد پر از گل شقايق که از دفتر نقاشي اش چيده بود گذاشت توي دست هايم. لبخند زد و گفت: «بگذار روي ميز ناهار خوري!»
دفتر نقاشي بابا را بستم. سرم را روي گل ها خم کردم و بوييدمشان. رفتم توي هال و سبد را گذاشتم روي ميز ناهار خوري. آخ که اگر مامان از سرکار...