ناشناس
Active member
مردي كه زبان اسب ها را نمي فهميد !!
در زمان هاي خيلي خيلي قديم ، مردي كه از شلوغي و ترافيك و بوي دود گازوئيل و سر و صداي شهر حوصله اش سر رفته بود ، سوار ماشينش شد و مجردي ، خوشحال و خندان جاده صافي گير آورد و رفت تا جاي خوش آب و هوايي پيدا كند و كمي استراحت كند.
او براي خودش آواز دل ديوونه مهستي را مي خواند و پايش را روي پدال گاز فشار مي داد و جلو مي رفت كه ناگهان ماشين به تلپ و تلوپ و هن و هون افتاد. سرعتش كم شد و كمي بعد خاموش شد. مرد با تعجب از ماشين پياده شد (البته با تعجب پياده شدن هم خودش عالمي داره!) كاپوت اتومبيلش را بالا زد تا شايد بتواند علت خاموش شدن آن را پيدا كند. اما نتوانست چيزي سر در بياورد. نگران و ناراحت به جاده نگاه كرد تا شايد بتواند از كسي كمك بگيرد. در همين موقع ، اسبي را ديد كه چهار نعل از انتهاي جاده مي دويد و به سوي او مي آمد.
اسب وقتي كه به نزديكي مرد رسيد ، فرياد زد : (( اگه برق ماشينت ايرادي نداشته باشه ، حتما بنزين تموم كرده ! حالا مجبوري ماشينت رو به خودت ببندي و اون رو تا در خونت بكشي !))
اسب اين را گفت و خنده بلندي كرد و چهار نعل از آنجا دور شد. مرد كه از حرف زدن اسب به شدت وحشت كرده بود ، هراسان به سمت ده كوره كوچكي كه در همان نزديكي بود دويد. فرياد زد و براي اولين رهگذري كه سر راهش ديد ، در حالي كه از وحشت و تعجب زبانش بند آمده بود ، با زحمت همه ماجرا را تعريف كرد.
رهگذر با حوصله نشاني هاي اسب را از او پرسيد : (( بگو ببينم ، اون اسبي كه تو ديدي ، اسب پيري نبود به رنگ قهوه اي كه گوش هاش آويزون بود و پاي چپش كمي لنگ مي زد و زين هم نداشت؟))
مرد در حالي كه تمام بدنش مي لرزيد، سرش را به علامت بله تكان داد. رهگذر ، وقتي ديد جواب مرد مثبت است ، با بي خيالي و خونسردي گفت
( اي بابا ! ولش كن بره پي كارش! گوش به حرفش نده! اون اسب پير از موتور ماشين چيزي سرش نمي شه..!!))
سري داستان هاي قند و نمك
با اندكي تغيير و تصرف
در زمان هاي خيلي خيلي قديم ، مردي كه از شلوغي و ترافيك و بوي دود گازوئيل و سر و صداي شهر حوصله اش سر رفته بود ، سوار ماشينش شد و مجردي ، خوشحال و خندان جاده صافي گير آورد و رفت تا جاي خوش آب و هوايي پيدا كند و كمي استراحت كند.
او براي خودش آواز دل ديوونه مهستي را مي خواند و پايش را روي پدال گاز فشار مي داد و جلو مي رفت كه ناگهان ماشين به تلپ و تلوپ و هن و هون افتاد. سرعتش كم شد و كمي بعد خاموش شد. مرد با تعجب از ماشين پياده شد (البته با تعجب پياده شدن هم خودش عالمي داره!) كاپوت اتومبيلش را بالا زد تا شايد بتواند علت خاموش شدن آن را پيدا كند. اما نتوانست چيزي سر در بياورد. نگران و ناراحت به جاده نگاه كرد تا شايد بتواند از كسي كمك بگيرد. در همين موقع ، اسبي را ديد كه چهار نعل از انتهاي جاده مي دويد و به سوي او مي آمد.
اسب وقتي كه به نزديكي مرد رسيد ، فرياد زد : (( اگه برق ماشينت ايرادي نداشته باشه ، حتما بنزين تموم كرده ! حالا مجبوري ماشينت رو به خودت ببندي و اون رو تا در خونت بكشي !))
اسب اين را گفت و خنده بلندي كرد و چهار نعل از آنجا دور شد. مرد كه از حرف زدن اسب به شدت وحشت كرده بود ، هراسان به سمت ده كوره كوچكي كه در همان نزديكي بود دويد. فرياد زد و براي اولين رهگذري كه سر راهش ديد ، در حالي كه از وحشت و تعجب زبانش بند آمده بود ، با زحمت همه ماجرا را تعريف كرد.
رهگذر با حوصله نشاني هاي اسب را از او پرسيد : (( بگو ببينم ، اون اسبي كه تو ديدي ، اسب پيري نبود به رنگ قهوه اي كه گوش هاش آويزون بود و پاي چپش كمي لنگ مي زد و زين هم نداشت؟))
مرد در حالي كه تمام بدنش مي لرزيد، سرش را به علامت بله تكان داد. رهگذر ، وقتي ديد جواب مرد مثبت است ، با بي خيالي و خونسردي گفت
سري داستان هاي قند و نمك
با اندكي تغيير و تصرف