آي مادر! اسب و زين من كجاست؟
كفشهاي آهنين من كجاست؟
باز فصل كوچ فصل تير شد
آن پريشان خوابها تعبير شد
آي مادر! فكر كوچ و بار باش
مهربان امشب كمي بيدار باش
چـادر بيچـارگي را بخيه زن
چارق آوارگي را بخيه زن
پر كن از آيينه خورجين مرا
تيز كن خشم تبرزين مرا
(مظفري، مجموعه شعر، 33)
منبع:Soreie Mehr -...
خوشبختانه بالاخره تونستم با این اسب مچ بشم و با حفظ فاصله از اسب جلویی، یورتمه برم.:happysmiley:
نمیدونستم چند حبه قند اینقدر موثره! و البته مهربونی و ملایمت.
و اینکه حس میکنم واقعا باید با یک اسب مدتی رو سر کرد تا بشه به عادات و اخلاقش کاملا پی برد.و همچنین سواری لذت بخشی رو برای سوار و اسب به...
متن کامل داستان "روز اسبریزی"
پوستم سفید بود.موهای ریخته روی گردنم زردی گندم را داشت.دو لکه باریک تنباکویی لای دستهایم بود.فکر میکنم بوی اسب بودنم از روی همین لکه ها به دماغم میخورد.
روزی که توانستم از دیوارک کاجهای پاکوتاه، جست بزنم و بی آنکه پل را ببنیم قالاخان را از روی آب رد کنم و آن طرف...
العجل یا ابن زهرا
کی شود بینم که آیی بر سر اسبی سوار
شیعیانت در پی و باشد سلاحت ذوالفقار
کوس یا مهدی ز خاور غربیان از هول آن
خانمان را وا نهاده جمله بینی در فرار
دلخوشم از آنکه در وقت ظهورت منجیا
میرود سرمای بی دینی ، جهان گردد بهار
گفته ای آیم زمانی شیعه در غم غوطه ور
منجی عالم بیا...
سارا نشسته ساکت، گویی زبان ندارد
تا با شما بگوید، بابا که نان ندارد
سارا که روزگاری ، نقاش کهکشان بود
حالا ستاره ای در هفت آسمان ندارد
سارا به فکر مردیست، مردی که خواهد آمد
سارا که کمتر آری، از این و آن ندارد
سارا ! نشانی اش چیست، مردی که عاشقت بود؟
اما نگو که آن مرد، نام و نشان ندارد
سارا...
فقط طنز!!!
جدیدا هیبتی چون غول داریم
هف هشت تا ما درخت پول داریم
دو تا بنز سیاه پیرزن کش
بادیگاردی چونان هرکول داریم
کنون از نوع غیر انتفاعی
دو تا فرزندِ های اسکول داریم
چو امشب می کنیم اسبی اراده
همین فردا سمندی فول داریم
اگر هم کارمان جایی کند گیر
بله... در جیبمان مسئول داریم
از این بابت که...
پازنون و مور سوز و کَل کُوار یادش وخیر
زیر سایه ی صب پسین نمد سیسار یادش وخیر
دل غریفون کرده سی اشنفتن دنگه ی درا
وقت او دادن حیون من با هراریادش وخیر
زیر سایه ی انجکی اسبی قزل زین کرده بی
پشت جاجیم پس چیل برنو قطار یادش وخیر
دو زنون خش خش چمتر بی اذون
نزگه ی بچه ی شیری هیبای ملار یادش وخیر
زلف...
فرشی به زیر ِپای تو از سبزه زار بود
من بودم و تو بودی و فصل ِبهار بود
افتاده بود، ماه در آغوش جویبار
خیره، نگاه ما به دل جویبار بود
زلفت نمی گذاشت ببینم تو را درست
! من تازه کار بودم و او کهنه کار بود
از من هزار پرسش ِپوشیده داشتی
انگار شب نبود که روز ِ شمار بود
با هم گره زدیم به نرمی دو...
روز زن مبارک بود!
آنگاه... بانو اسب را زين كرد و راه افتاد
آنگاه... هر چا بكسواري ، از نگاه افتاد
يك كهكشان گيسو سوار اسبي ازكولاك
چرخيد و چشم ما به توفاني سياه افتاد
در گرد باد تيره اي رقصيد تا خورشيد
نا گاه پلكي زد شب وچشمش به ماه افتاد!
خورشيد مي تابيد و ما...
یه روز یه آقایی نشسته بود و روزنامه میخوند که یهو زنش با ماهیتابه میکوبه تو سرش.
مرده میگه برای چی اینکارو کردی؟
زنش جواب میده: برای این زدمت که توی جیب شلوارت یه کاغذ پیدا کردم که توش اسم سامانتا نوشته شده بود...
مرده میگه:وقتی هفته پیش برای تماشای مسابقه اسب دوانی رفته بودم اسبی که روش شرط...
و اکنون لبی تر کن
برکه ها هنوز ترانه میخوانند
و اسبها می تازند
پوشانده ایم چشم بر گذر بی شکیب آسمان;
در لابه لای چمنزاری که تو از آن گذر کردی
من رد پایت را خوب میشناسم...
1ترکمن بی اسب،مثل زن بی گیس،زن بی لالایی،شیر بی نعره،شاعر بی مداد یا جنگجوی بی شمشیر است.ترکمن بی اسب،مرگ بی مدفن و آلاله بدون گلبرگ است.هیچ است.اسب و قوپوز و مختوم قلی را از او بگیری چه می ماند برای او!
2
اما ترکمن هنوز به عشق اسب نفس می کشد.اسبداری را می بینی که با پول صدقه مردم زندگی می کند...
صورت برفی یک شب را دیدم
که برق خیره کننده ای را در چشمانت منعکس میکرد
و تو شیهه میکشیدی و رد میشدی
من پای تا به سر نقره شدم
این مجسمه ی یخی،
را،
با یالهایت تخت میزنی؟!
به سادگی یک قطره باران
آرام و رها
همچون نامت،
شاید دمی بیاسایم.
و در مسیر مانژ
زیر لب نجوا میکنم;
بهترین دوستم خواهی شد
من به دلبستگی های تو فکر میکنم
و تو بارور از دقیقه های یورتمه میشوی.
دلم هنوز تنگ میشود،
حتی در کنار تو،
حتی روی زین،
من از دیروز دلتنگ توام،از دیروز...
اسب، یکی از زیباترین مخلوقات خداوند است. حتی برای اهالی شهرها که هرگز سوار اسب نشده و شاید حتی از نزدیک اسبی را ندیدهاند اما این حیوان زیبا نشانه نجابت و قدرت و اصالت است و همیشه در داستانها، فیلمها، شعرها و ترانهها از آن با شکوه و عظمت و ارزش یاد شده است. اما در میان بعضی از اقوام خصوصاً اسب...
این جا، آری، ای کاش اسب می بودم،
تنها و تنها اسبی
در کنار رود.
تنهایی ِ انسان آن چنان افزون است
و رودخانه آن چنان پهناور،
که این جا، آری، ای کاش اسب می بودم،
تنها و تنها اسبی
در کنار رود.
بودن بسان ِ سنگ ِ شعله ور ِ باد،
و خفته چریدن
روی جلگه ی رود،
کنار رود.
به ناگهان، شیهه ای بلند و
چهار نعلی...