دیشب تو را در خواب دیدم
ای اسب زیبای خیالی
وقتی نشستم روی زینت
بردی مرا یک جای عالی
●●●
با هم سفر کردیم در خواب
از روی دشت و کوه و دریا
تا شهرهای دور رفتیم
تا هر کجا ، هر جای دنیا
●●●
هر شب به خواب من می آید
اسبی که بال و دم ندارد
کی می خرد بابا برایم
او را که اصلا سم ندارد
●●●
از...
شکوهمند و سپید و نجیب و زیبا اسب
که ایستاده پریشا ن میان صحرا اسب
به دور دست افق خیره خیره می نگرد
تمام روز چه می خواهد از تماشا اسب؟
هنوز رام کسی نیست از تنش پیداست
چه کرد فاجعه تازیانه ها با اسب
صدای پای کسی در سرش طنین انداخت
به تاخت می رود آن سمت بی مهابا اسب
به شوق روی دو...
از شعر تا شعر درباري
دكتر سيد جعفر حميدي
گفته اند محمود غزنوي (387-421 ه.ق) سيصد تا سيصد و شصت شاعر در دربار خود داشت كه هر روز و هر زمان كه مي خواست شاعري به مدح و ثناي او، دربار او، اسب او و غلام او مي پرداخت. سرشناس ترين شاعر دربار او عنصري بود كه منصب امير الشعرايي و ملك الشعرايي هم داشت و...
طنز سروده!(فقط طنز)
آن مرد اسب دارد،این مرد خر ندارد
از بس که بار برده، حالا کمر ندارد
از صبح زود عمری تا بوق سگ دویده
اما دویدنی که اصلا ثمر ندارد
مرد ی که اسب دارد چاپیده است اورا
طوری که مرد بی خر، شستش خبر ندارد
شرمنده است دائم از روی بچه هایش
زیرا که پول حتی یک مختصر ندارد
پرسیده است...
نقدي بر داستان كوتاه « روز اسبريزي » از مجموعهي « يوزپلنگاني كه با من دويدهاند »
جليل نوذري
"روز اسبريزي" را نمي توان تنها از يك نظرگاه نقد به بررسي نشست و كاركرد هماهنگ اجزاي آن را توضيح داد. آن چه مانع مي شود تا كار را فقط با يك نقد به اتمام رساند ساخت خود اثر است. داستان پيش رو قصه اي است...
خداوند گفت:سوگند به اسبان دونده ای که نفس نفس می زنند؛
سوگند به اسبانی که به سم از سنگ آتش می جهانند؛
اسبان شنیدند و چنین شد که بی تاب شدند و چنین شد که دویدند، چنان که از سنگ آتش جهید.
اسبان تا همیشه خواهند دوید از اشتیاق آن که خدانام شان را برده است؛
خداوند گفت: سوگند به انجیر و سوگند به...
سلام
بیضی هستش.قطرش رو دقیق نمیدونم.
والا من پرسیدم، گفتن قبلا با 10 نفر هم برگزار کردن. ولی 30 نفر رو به نقل از آقای جمشیدخانی گفتن.:mellowsmiley:
اما میدونم اعتراض ما به جایی نمیرسه.
من احساس میکنم اسب ها کلافه میشن.خودمم کلافه میشم.حتی قدم که میریم،مدام من دارم دستجلو میکشم یا میزنم تو دهن...
حرف شما رو منتقل کردم.گفتن قبلا تا 10 اسب رو هم تو مانژ بیضی باهم بردن.
و اینکه آقای جمشیدخانی گفتن تا 30 اسب رو هم میشه کنترل کرد.
میشه همچین چیزی واقعا؟!:blinksmiley:
این غزلم هنوز کامل نیست، و به کمی ویرایش هم نیاز داره،
اما بنا به دلایلی تصمیم گرفتم امشب بگذارمش.
انگار بین دغدغه ها گیر کرده ام
آیا منم که اینهمه تغییر کرده ام؟
از انحنای خط لبت محو می شوم
خود را به چشم های تو زنجیر کرده ام
قلب تو را که معجزه ی قرن حاضر است
صدها هزار مرتبه تقدیر...
شاید دوباره فرصت جبران نیاید
مردی سوار اسب در باران نیاید
یک شب هراسان پر بگیری از خودت و
دیگر به سمت پیکر تو جان نیاید
گاهی نگاهی سمت کفرت می کشاند
شک کن به عشقی که پس از ایمان نیاید
ای خواب شیرین بر تن فرهاد بنشین
تا سمت کوه وتیشه بعد از آن نیاید
یوسف به چشمانش بده پیراهنت را
شاید صدای گریه از...
زمانی که سوار بر اسبی هستم که بسیار آرام است( تا قبل از سواری) ،و البته در حین سواری هم آرام است.اما وقتی با 5 یا 6 اسب دیگر در مانژ بیضی هستیم، سعی بر این دارد که خود را به اسب جلویی برساند و با یورتمه این کار را می کند ( گر چه بعید هم نیست چهارنعل!).نمیدونم چه فکری میکنه با خودش که دلش میخواد...