اصلا نمی خواهد دلم،
دنیا،زمین،گلهای نرگس
همرنگ خاک مرده باشد
اصلا نمی خواهد دلم،
این قافیه،
بی یاد تو،بی اسم تو
پژمرده باشد
بر بازوانم داغ تلخی
وقتی نباشی
انگار با هرم لهیبی،
همچون جهنم
خورده باشد
اصلا نمی خواهد دلم
...
ما هم که اینجا فعلا فقط یک مربی خانوم داریم انگار!
البته من ناراضی نیستم.ایشون کارشون خوبه خدا رو شکر.
ولی من انتظاراتم خیلی بالاتره .دوست دارم سایر اشکالاتم بهم گوشزد بشه.
شاید هم اتفاقی بود،
نمی دانم
اما چیزی مرا گرفت
به سهمگینی یک سکته ی قلبی
شاید هم مغزی،
اما رعشه ای غلبه کرد
از جدوگاهم
تا بخلق
و شاید هم...
من بار دیگر دوست می داشتمت
هرگز اینگونه نبوده ام انگار
...
در توپخانه ی شهر منفجر شدی
همین پریشب
که خروس همسایه دیوانه ام کرد
و تا صبح خواند و خواند
تکلیف می نوشتم
که ترکش هایت به سم هایم برخورد کرد
و من پای رفتن به جایی را ندارم
هنوز،
که تو خرد شده باشی
...
نگو این دخیل را بیهوده بسته ام
من از عاطفه ی شاپرک ها سرشارم
و دلم از یک بچه آهو نازک تر است
برای مهمیزهای خورده به جانش،
دخیلم با این کوتاه و بلند ها
با همین
کوتاه و بلند ها
...
در خیابان وقتی برگه هایم رها شدند
برگ های درختان با من همدردی کردند
و اسب گونه می دویدم
شانه هایم را پشت سر جا گذاشتم
و کفش هایم به زمین نمی رسید
همیشه برای خاطره ها،
پرواز می کردم
...