آتش بیار معرکه ی یک سوار باش
بر فصل های کهنه ی قلبم بهار باش
قدری بهشت روی سر من بپاش و بعد
بگریز از جهنم و فکر فرار باش
چون لولیان شهر نگاه من اینچنین
پایی بکوب،دست بزن،بی قرار باش
غم بی تو از سر من رد نمی شود
فرهاد من،تبلور شیرین یار باش
این زوزه ها کشیده که نه،غلت می خورند
بغض مرا دوباره...