نوشته هایت را
روی دام زمینی ام پهن کن
بگذار خشک شوند
ریشه هایم از عطش بمیرند
و از جوانه لبریز شوم
با عطری از جادوی یال هایت
به یاد ساقه های رونده
می پیچم
به سمت آسمان چشم هایت
مرا ستاره باران کن
...
خون ترانه می ریزد
از رگ رگ دیوارهایی زرد
و به اقیانوس تو می پیوندیم،
می شود به یک اسب ریخت
با همین بادبادک های رنگی،
به انضمام قلک های کودکی ام،
می شود...
به سان روزهای ابری ام،
به سان لبخند های مشکوکم،
و به زیبایی طلوعی دوباره می مانی.
سر به سرت نمی گذارم،
تو شیهه بکش،
من درو می کنم،
تو آفتاب شو،
من نفس می کشم،
تو باش، من رنگ بودن می گیرم،
...
روزی شخصی اسب خودش را برای فروش از روستا به شهر برد و در میدان شهر اون را به معرض دید خریداران گذاشت ، از آنجا که سن وسال اسب را واینکه چه قدر توان کار دارد از روی دندانهایش تشخیص میدهند ، هر کس می آمد اول دهان اسب را باز میکرد و دندانهایش را میدید .
اون روز اسب شخص، باب میل کسی قرار نگرفت و به...
چطور دلشان می آید تو را...؟
برق چشمانت
از هر سگی گیرنده تر است!
شکوفه های خاطراتم اینک
از مهمیزهای حک شده بر روحم،
تو را فریاد زنان
در خود تکرار می کند
...
چشم دلم روشن از این عشق ناب
از عطش و اشک و غم و اضطراب
مصرع جامانده ام از شعر تو
چشمه تویی،نور تویی،آفتاب
باید از این پس به خودم شک کنم
لحظه ی بیداری امی یا که خواب؟
شبنم محضی به گل باغ من
باید از این باغ بگیرم گلاب
فصل سرآسیمگی ام اینک است
در گذر از جاده ی پر پیچ و تاب
راه که هموار نباشد...
یورتمه ات را به رخم می کشی
قدری از این فاصله دوری بکن
گاه به سرخط دلم سر بزن
باز در این قافله شوری بکن
دهکده ی سبزتر از نو بهار
از دم این خانه عبوری بکن
پای به چشمان غزالی گذار
هر نگهم را تو مروری بکن
لحظه قشنگ است،به یمنش بیا
هر نفسی،جشن و سروری بکن
شبزده های پر از عشق مرا
ای مه من،غرق ز...
با سلام به دوستان عزیزم
به علت مشکل در تاپیک قبلی با همین عنوان، این تاپیک ایجاد شد.
به امید اینکه اشعار من موجبات رضایتمندی خاطر اسبی های عزیز را فراهم کند.
روز و روزگار بر شما خوش.
آیا چگونه تو را می شود ندید؟
با آن شکوفه های سیاه و کمی سپید
تا صبح هم به خال های تنت چشم دوختن
شاید کم است،تا بتوان عشق را کشید
ابلغ ترین خیال دل انگیز خاطری
ای روح سرکش ازلی در درخت بید
گاهی تکان نخوردنت از انفجار توست
بی شک نمی توانی از این ره به سر رسید
ای وای، شب و دو چشم و چه می شود
من...
هر تبسم واژه می رویاند اندر شیهه هات
شعر،شب،بیداری و تفسیر یال
بخش های ناگزیر روح من،جان من است
یا بگویم بهتر اندر جام می
آنچه رخ می پروراند هر زمان،
با هزاران رنگ ناب و آتشین،
سرخی خون همیشه جاری ام در رگی با وسعت فردای اسبی ست...
بادها رد می شوند و قاصدک را می برند
سوی شیدا،
پادشاه اسب ها
هر زمان یاد مرا.
ماهها من در اسارت بر مرام اسبی ام!
آه اگر کفتر شوم پر می کشم
در میان باکس های پاکتان،
ظاهرا تعبیر این رویا چنین خواهد نمود:
سال ها هم بگذرد،من جلد بام اسبی ام!
...
"سخت "باش و "شاد" باش و just
"باش"
باز می بینی عنودان تیره بختی بافتند
در خیال خام هجری که برای من و تو می بافتند!
بس که در گیرم به تو
درد نابی،
من که واگیرم به تو!
نعل باران هم نگردم،
یاد تو خوشبختی است
راه آسانی برای زندگی،
در ورای در ورای یک جهان از سختی است