ای که از طعم دلی همچو عسل سرشاری
با کدامین قدمت غم، همه ،بر می داری
شرح عشق تو و افسانه ی مجنونی من
آن درختی ست که خم می شود از پر باری
شانه هایم که تهی،دست تهی،چشم تهی
کی پس اندیشه ی دیرینه تو در سر داری؟
یک سفر سرزده سیب نگهم را دیدی
باز آسیمه سری،دلهره و تب داری
سادگی های مرا از ته...
شما لطف دارید آقای اصفهانی،شرمنده نفرمایید...
تغذیه هم بی تاثیر نیست،تغذیه ی روح.
بخشیش می تونه به ژنتیک برگرده(البته مدرک علمی ندارم.چون پدربزرگم شاعر بودند،میگم شاید ژنتیکی باشه.)
اما خب،نگاه آدم به زندگی هم خیلی مهمه. و....
و عوامل دیگری که شاید من ازش بی خبر باشم.
:smilingsmiley:
با یک نگاه ،اسب دلم رام می شود
آن تاخت های وحشی او گام می شود
قبلا ندیده ام و کنون با دو چشم باز
جادو تو می کنی که دلم خام می شود؟
زین،تنگ،تا...دهنه،اوووه تا ...کلاه
حاضر برای این سفر آرام می شود
من می پرم که دور شوم از تو لیک،باز
آن چشم های ملتمست دام می شود
قلبی میان تو و خودش گیر کرده است...
سخت است درک او،که نه گرگی دریده است
و اینک به جای خانه ،به چاه آرمیده است
آری،هزار یوسف دیگر به قعر چاه
اما خدای، روح در آنها دمیده است
چون یوسفیم و چشم دل ما به آسمان،
نقشی به پرده ی دل رویا کشیده است
پرمشغله، پر از تنش و اضطراب و وهم
هر خاطری که تار به دنیا تنیده است
قلبم گرفت لحظه ی تلخی...
شهر به شهر چشم تو
گوشه ای از ستاره است
وین مه بی مثال هم
پیش تو ماهپاره است
سعی نمی کنم شبی
حفظ کنم تو را ،صنم
ثانیه های منتظر
گردش چرخ واره است
سر زده ام به باغچه
با تو بهار دیگری ست
در دل برف ،بودنت
چون نفس دوباره است
یورتمه های وزن دار
گام به گام و حزن گون
گاه شنیده می شود
این غم یک سواره...
از ماهی حوض تا سلامی دیگر
یک صبح علی الطلوع و شامی دیگر
من پشت تبسم دلت پنهانم
تو در پی دیگری و کامی دیگر
تابوت سکوت را به یغما بردم
با قهقهه ای به خشت خامی دیگر
دیگر چه تو از سر دلم رد بشوی
چه رد نشوی،نه سقف و بامی دیگر
یکپارچه می نویسدش عشقت را
هر کس به طریقی،به کلامی دیگر
پیمانه ی صبر هم...
امشب تو را
کم کم تو را
در اولین فرصت تو را
در بند پنهان می کشم
تق تق ت تق
تق تق ت تق
بر شانه ی دلگرمی
این لحظه قلیان می کشم
دودش به چشم تیره ی
تنگ زمین سرد غم
اسب جدایی ها دگر
زین پس گمانم کرده رم
هرچند که از شیشه ی غم تیز ترم
اما چه کنم،کمی دل انگیز ترم!
هم دست جفای لحظه ها را برده
هم از غم تو شبزده،شبریزترم
با سابقه ی جنون ادواری تو
من لیلی ام و هوش تو را نیز برم!
دوش آمد و دسته ی گلی آورد و
می دید که من ز عشق لبریز ترم
از اسبیت شما اگر بی بهره م،
از حوض غمت ،کمی که سر ریزترم...
دیروز دلم به صحن باران آمد
با دیدن تو،کمی خرامان آمد
زیباکده ی نگاه تو برق زد و
بر این تن مرده،روح و هم جان آمد
شبگیر تو ام،گرفته ای دستم را
بنگر که چگونه لطف یزدان آمد
سد غزلم مشو،بیا غرق شویم
شاید که لطیفه ای به میدان آمد
یک نکته ی نغز دلنشین دارد عشق
هر وقت سفر به جمع خوبان دارد
می گیرد...
دست از من بدار
رواق چشم هایم بوسه باران دیروزهای توست
و شیفتگی ام از یورتمه ات
شروع شد
...
دست از من بدار
من بی علوفه ترین کابوس ها را
به تلخی دوریت
چشیده ام
...
البته،
ظاهرا صفحه سنگین شده،یکسری اعتراضات شنیده شده.
که شاید یک تاپیک جدید در هیمن بخش(ادبیات) ایجاد کنم، با همین عنوان.آخه عنوانش رو خیلیییی دوست می دارم:happysmiley: